خرید بک لینک

درباره سایت

به کافه رمان خوش آمدید

امکانات وب

فصل9

"نورا"

پشت ماشین پلیس نشسته ام که اضطرابم رو هر ثانیه بیشتر می کنه. یه چیزي اشتباهه، می

تونم اونو حس کنم. فکر می کنم ما به مسیر اشتباهی می ریم. قبلاً تو کلانتري نبوده م ، اما کاملاً

مطمئنم که ساختمونشو تو مرکز شهر دیده م. شاید تعداد زیادي کلانتري وجود داشته باشه.

اینجا شهر بزرگیه. باید بیش از یک کلانتري وجود داشته باشه.

لب پایینی رو میجوم تا از بی قراریم و نشون دادن ناراحتیم جلوگیري کنم.

ممکنه به کلانتري نریم. حداقلش اینکه اینجایی که منو می برن فکر میکنم قصد دارن به جواب

سوالات مو بدن .

نفس عمیق میکشم و اعصابمو کنترل میکنم. می دونم اسمیت عقب نمی افته.

از پنجره به عقب نگاه میکنم تا ببینم آیا ماشینشو می بینم. اما جاده اي که ما رد شدیم خالیه و

انبارهاي قدیمی دو طرف خیابونش قطار شدن!

افسر صندلی مسافر می گه:

الکس؟ مطمئنی می خواهی این کار رو انجام بدي؟ ما هنوز می توونیم نظر خودمو تغییر بدیم.

کاملا مطمئنم شنیدم که طرف دیگه اونو کله گنده صدا می کنه.

حدس می زنم این یه اسم مستعاره که اصلاً مناسبش نیست. به حرف اون دقت می کنم و نمی

دونم که درباره ي چه چیزي صحبت می کنه. اون یهویی عصبی به نظر می رسه ، و این به

اضطراب رو به رشدم کمک نمی کنه.

_همه چیز برنامه ریزي شده. اون هیچ حامی اي نداره، ما قبلا تو شرایط بدتر از این بودیم وچیزاي

بدتر از این چیز کوچولو رو انجام دادیم.

الکس با تحقیر شونه بالا مینداز و جواب میده.

_اون کسیه که با اسمیته. در حال حاضر میدونم که به زودي پشیمون میشی.

برخلاف هم دستش ،هیچ وقت عصبی دیده نمی شه . چشماشو از توي آینه به عقب میچرخونه و

منو می بینه.

_اون کلا سکسیه اما من متوجه نمی شم که چرا قاضی و هري هر دوش براي داشتنش گرسنه

هستن.

به صندلی عقب برمیگردم و توش فرو میرم!

اونا پلیساي بدي هستن . نوعی که به افراد خوب، برچسپ بد میزنن . معده م سفت میشه .ترس

روي من فشار میاره. صورت اسمیت تو ذهنم چشمک می زنه. همین الان اونو خیلی بد می

خواهم. غول ترسناك و آرامم...

_آره، اما مرد این براي یه قاضی مسخره ست...

بیپروا سرتکون میده.

_اگه هري حاضر باشه براي این کار 50 و یه هدیه بزرگ بهمون بده این یعنی واژن خوبی داره، من

از کتک هایی که قرار بخوریم تا اینکار قانونی به نظر برسه میترسم.

اون دستشو روي صورتش میکشه :

_پنجاه خیلی زیاد تو میتونی هروقت خواستی منو بابتش بزنی!

الکس باخنده میگه:

من هم درمورد واژنش متعجب و کنجکاو کرده.

اون دوباره به آینه نگاه میکنه و اینبار لباشو لیس میزنه.

قلبم تو سینه شروع به تپیدن میکنه.

_داریم کجا میریم؟

حرفاي خام و بی نزاکتیشون رو نشنیده میگیرم، میدونم که حتی اگه چیزي بگم ممکنه جوابم رو

ندن.میدونم چه مدلین.به جهنم،من با این جور آدما دبیرستان می رفتم.اونا زورگو و جاکشن که از

اذیت کردن آدما لذت میبرن.

درست مثل عمومم.

مطمئنم که هري جاییه که من دارم میرم.دیگه کی میتونه براي خریدم بهشون انقدر پول داده

باشه؟شاید تنها کسی که به جز هري میتونه باشه اسمیته،و آدم هیچوقت چیزي که متعلق به

خودشه رو نمی خره.اسمیت اونا رو میکشه.اینو بدون هیچ شکی میدونم.

اون نتونست سر یه پسر که بهم شماره داده بود خودشو کنترل کنه و بعد هم وقتی فهمید این

مأمورا میخوان ازم چند تا سوال بپرسن، میخواست باهاشون دعوا کنه.مهم نیست از الان به بعد

چی پیش میاد،قطعا خون ریخته خواهد شد.من اینو براي هیچکس نمیخوام.بیش از هر چیز من

نمیخوام به خاطر م اسمیت تو زندان بیفته.

-اگه من جاي تو بودم اون دهن خوشگلتو میبستم و انقدر چرت وپرت نمیگفتم!

الکس بهم چشمک میزنه .از توي آینه ي عقب نگاهمو ازش میگیرم. نمیخوام ترسو توي چشمام

ببینن،نه فقط بخاطر خودم بلکه براي اونا میترسم .

-این دیگه چه معنی کوفتی اي داره؟

کله گنده بازوي الکس رو نیشگون میگیره.

-جوري رفتار نکن که انگار از اکبنداي جون خوشت نمیاد.

یهو جفتشون زیر خنده میزنن. میخواستم یه سوال دیگه بپرسم ولی دهنمو بسته نگه میدارم

اون دختره یه بوي خوب لعنتی اي داره.میتونم قسم بخورم که بوي باکرگیش رو میتونم حس

کنم ولی هیچ شکی نیست که اون باکره ست مخصوصا از روي رفتاراي قاضی با اون.شرط میبندم

تمام مدت باهاش شق کرده.

-این چیزیه که درباره ي واژن دوشیزه هاست، آب دار و همیشه تنگ.

دوباره جفتشون زیر خنده میزنن.چندشم میشه.

این اصلا شبیه وقتی که اسمیت باهام جمله هاي تحریک کننده میگه نیست . باکرگیم ذاتیه و اونا

اینو میدونن.درواقع من فکر میکنم که اونا از اینکه هر لحظه بیشتر میترسوننم، لذت میبرن.

وقتی به داخل انبار میرسیم شروع میکنم به تکون خوردن. می دونستم که کی اون تویه.داشتم

براي همیشه به اسمیت می رسیدم که هري همشو ازم گرفت. نمیدونم چرا انقدر به من پیله کرده.

باید دست از تلاش بردارم.هري دیوونست و دیوونه ها که نمیفهمن.

هر دو از ماشین خارج میشن، گاو نر در سمتمو باز میکنه خودشو به داخل و من مسرسونه و به

سختی من رو بیرون میکشه. توي بغلش می افتم .سعی میکنم عقب بکشم ولی اون بهم اجازه

نمیده.

الکس بهش میگه:

-نکن.

و منو با تعجب میگیره. به چشماي تیره ي کله گنده که بالاي سرمه نگاه میکنم و شهوتش رو

اونجا میبینم.

-اون گفت نباید احساسی بوجود بیاد.به علاوه باید یه در کونی بخوري تا بفهمی تو دردسر

افتادیم .به هري و اسمیت آتو نده تا اینو برات بدترش کنن.

کله گنده میخواد بهم سفت بچسبه. باید بجنگم تا عق نزنم چون میدونم این ممکنه عصبانیش

کنه.براي یه دقیقه ي دیگه هم بهم خیره میمونه.

-دختره تقریبا ارزشش رو داره.فک کنم دارم کم کم جذابیت هاشو می بینم.

قبل از اینکه ولم کنه نیشش رو باز میکنه.

-راه بیفت!

به در فلزي بزرگ مقابلمون اشاره میکنه .

به اطراف نگاهی میندازم و میدونستم فکر و راه دیگه اي وجود نداره.

اگه سعی کنم بدوم به راحتی منو میگیرن. و دور و برم هیچکس نیست تا صداي جیغ زدنم رو

بشنوه.

همون کاري که بهم گفتن، میکنم.

وقتی به در میرسم هلش میدم تا بازشه.

سنگینه و صداي گوش خراشِ بلندي ایجاد میکنه.

نگاهی به دو مامور پشت سرم میندازم که پشت سرم وایسادن ولی دنبالم نمیان.

الکس بهم میگه:

-میتونی خودت بري...

نمیدونم جاي کدوم زخم عمیق تره.اینجا بمونم و بهشون التماس کنم که مجبورم نکنن برم داخل

یا واقعا برم داخل.

حداقل با عمویی که من میشناسمش میدونم چی پیش میاد.من قبلا جنگیدم تا ازش دور بمونم.

اون حتی فکرشم نمیکرد، بتونم.الان میدونه.خودشو حتما بهتر اماده کرده.

به داخل قدم میذارم

بوي کپک و اهن زنگ زده منو احاطه میکنه.در پشت سرم با صدا بهم کوبیده میشه. لازم نیست

زیاد جلو برم تا عموم رو ببینم.به سمتم میچرخه تا منو ببینه،پوزخندي میزنه.

ساشا کنارش ایستاده،مثل همیشه.کفش ها ي پاشنه بلندش براي این انبار قدیمی کثیف زیادي

نامناسبه.بهم نگاه مرگباري میکنه.بازوي هري رو دردست گرفته.ازش خواهش میکنه:

-هري لطفا.اینکارو نکن.من عاشقتم.

اون رو نادیده می گیره. من حتی مطمئن نیستم که او متوجه شده باشه که ساشا از آویزون شده.

به ساشا می گه:

-تمومش کن!

اما چشماش روي من ثابته.

-اون تمام سالهاي گذشته اونو ازم گرفت. ممکنه اون، اون نباشه، اما اگر از من سؤال کنی ، اون

حتی زیباتره.

هري در حالی که چشماش به سمت من می ره، با عصبانیت اینو می گه.

ساشا سر هري فریاد می زنه:

-اون زن مرده!

این اولین باره که می شنوم با لحن متفاوتی با هري حرف میزنه نه آروم و تحریک کننده.

به همون شدت که من متعجب بودم سرش از سمت من به سمت اون متعجب پایین می چرخید.

شاید اون نمیدونست ساشا یه همچین چیزي هم توي خودش داره.

من میدونستم.اغلب روي من استفادش کرده بود.

-اون دختر احمقی بود که کاراي احمقانه میکرد و بخاطر همونم مرد.

هیچ نظري ندارم که جفتشون دارن درباره کی حرف میزنن ولی صورت هري درست بعد از این که

با پشت دست تو صورت ساشا میکوبه، عصبانی میشه.

صداش انقدر بلنده که منم میترسم.

ساشا به عقب پرت شده و روي زمین کثیف افتاده و درحالی که اشک از چشماش می ریخت و

آرایش بی عیبش رو خراب میکرد گونه ش رو با دست گرفت.

من تقریبا براش احساس ناراحتی میکردم. تقریبااا. اگه یه نفر هري رو می شناخت که چه جور

آدمیه قطعا اون یه نفر ساشا بود.

-تو حق نداري درباره ي باربارا اینجوري حرف بزنی.

بکار بردن اسم مامانم باعث متعجب شدنم میشه. هري داد میزنه:

-اون گیج بود.نمیدونست که من گزینه ي بهتریم.میتونستم مجبورش کنم بمونه!چرا اونو نسبت

به من ترجیح داد؟من توي همه چی از اون بهتر بودم.

عصبانیت و گیجی توي تمام حرفاش پره .فکر نمیکنم اون دیگه الان داره با ما حرف میزنه..بیشتر

داره با خودش حرف میزنه، میدونم که داره درباره ي پدرم حرف میزنه.

چشماش روي من برمیگرده .یه قدم به عقب بر میدارم ،دستامو دو طرفم مشت میکنم و سعی

میکنم لرزشم رو متوقف کنم.

-کی ممکنه پدرتو رو بخواد؟

سرشو تکون میده و داد میزنه:

-مامانت انتخابش کرد.اون باید مال من میشد.ولی بعدش حامله شد.

چشماش جوري بود که انگار داره گذشته رو بیاد میاره.حالا دیگه میدونم که چرا جفتشون

نمیخواستن درباره ي مامانم حرف بزنن.دلیل اصلی این که عموم از بابا دور میشد چی بود؟ اونا

سر یه زن دعوا داشتن.مامانم...

میپرسم:

-تو اونو کشتی؟

این سوالی نیست که فکر میکردم وقتی قراره از مامانم اطلاعاتی بدست بیارم ازش ممکنه بپرسم

ولی حالا اینجوري شد.من پر از آشفتگی ام که حتی مال براي خودم نیست .مثل اینکه من کودنم

بهم نگاهی میندازه.

-اون بعد از به دنیا اوردنت مرد.چند سال بعد توي یه تصادف مرد.

به طرزعجیبی باورش میکنم. این از ناراحتی توي چهرش مشخصه.شاید اون به طرز کورکورانه اي

عاشق مامانم بوده.من واقعا فکر میکنم عشق باعث میشه آدم دست به کاراي احمقانه بزنه.

اینو توي 24 ساعت گذشته یادگرفته بودم.

-اون زن هیچوقت نمیتونست یه جا براي مدت طولانی اي ثابت بمونه.

_یا با یه مرد طولانی بمونه.

ساشا از جایی که حالا روي زمین نشسته، یکم حرکت میکنه. میخواست یه متلک دیگه درباره ي

مامانم بزنه.زنی که من توي زندگیم هیچوقت ندیدمش و نمیشناسمش.اون منو هم ترك کرده بود.

-مهم نیست.دیگه تموم شده.الان من نورا رو دارم.

چشماش سمت من برگشت.

عصبانیت و ناراحتی توي چشماش موج میزنه. بلند میشه و یکم متعادل به سمتم قدم برمیداره .

چشماش جوري بود که انگار داره گذشته رو بیاد میاره.حالا دیگه میدونم که چرا جفتشون

نمیخواستن درباره ي مامانم حرف بزنن.دلیل اصلی این که عموم دور میشد چی بود؟ اونا سر یه

زن دعوا داشتن، مامانم...

-لطفا اینکارو نکن.

دستامو بالا میارم.تلاش میکنم و سعی میکنم متقاعدش کنم.

-من اون نیستم.

-نه.تو بهتري... نه تنها خوشگلتري، بلکه اون باکره بودنت وجودت، عالیه.میتونی بفهمی؟ من

شرط می بندم که پدرت هرگز در این مورد نمیدونست. تمام وقت کار می کرد... بله، پدرت کار

می کرد، اما اون ساعات طولانی رو کار می کرد تا شبا سعی نکنه دزدکی وارد اتاقت بشه . من

بیش از یک سال با اون وسوسه مبارزه کردم. من نمی دونم که چطور پدرت این کار رو تمام مدت

انجام داده

من اونجا شوکه میشم و سعی می کنم آنچه رو که گفته پردازش کنم. باید اشتباه شنیده باشم.

شروع میکنم به تکون دادن سرم ، اما اون همچنان لبخند زدنشو حفظ میکنه و با سر انگشت

روي سرش می زنه . من بهش می گم که اشتباه میکنه ، اما صداي درب فلزي غول پیکر که باز می

شه ، هردونفرمونو برمیگردونه.

قبل از اینکه بفهمم داره چی میشه،اسمیت هري رو به کف زمین می چسبونه و دوباره و دوباره

بهش مشت میزنه.صداي شکستن استخون توي گوشم زنگ میزنه.نگاهی به مردایی که همه

ضدگلوله پوشیدن و از دراي آهنی داخل میان میندازم

4نفري شدن تا تونستن اسمیت رو از هري عقب بکشن.من اونجا ایستادم ،دستامو روي دهنم

گذاشتم.

اسمیت با مرد ها مقابله و تلاش میکنه هري رو بگیره.هري به خودش می پیچه،خون کل صورتش

رو پوشونده.ساشا به سمتش می دوه ولی یکی دیگه از ماموراي جلیقه پوش، اونو وسط راه

میگیره.

ساشا براي یه دقیقه با مامور دست به یقه میشه و وقتی میفهمه که نمیتونه از چنگش در بره یهو

کل بدنش شل میشه.درحالی که بدنش پر از بغضه آروم میگیره.

می شنوم که یکی از مردا می گه:

_قاضی ، دخترت را بگیر

حرفاي اون باعث میشه که اسمیت تلاش براي رسیدن به هري رو متوقف کنه. چشماش به من

قفل می شه، به همون سرعت که روي هري بود ، اسمیت حتی سریع تر روي من چشم میچرخونه.

لرزشی که بدنمو به خود گرفته بود ، فوراً وقتی اون منو تو آغوشش میپیچه متوقف میشه .

اسمیت توي موهام شرط میکنه :

_هرگز دوباره اجازه نمیدونم از جلوي چشماي لعنتیم دور بشی.

صورتمو تو گردنش فرو می کنم و اونو نفس میکشم. هیچ وقت نمی خواهم که دیگه از جلوي

چشماش دور باشم. خیلی ترسیده بودم که دیگه هرگز اونو نمی بینم.

_منو ببین پیشی کوچولو.

اون مشتاق و نیاز مندمه.

_میخواستم ببینمت.

اسمیت دوباره منو محکم میگیره. به عقب تکیه میدم و به چشماش نگاه میکنم .

_دوستت دارم.

اون بهم میگه :

_من لعنتی میترسیدم و هرگز اونو بهت نگفتم.

ساکتش میکنم و لبشو میبوسم .

وقتی میشنوم یکی گلوش رو صاف میکنه، اسمیت جلوي دهنم قبل از اینکه آروم بشه، خرخر

میکنه :

_اون جمله رو تو هم بگو.

اون بهم نیاز داره و این لبخندشو براي هرچیزي که الان درست دورمون در حال اتفاق افتادنه

بزرگتر میکنه.

-منم خیلی عاشقتم.

کلماتی که بهشون نیاز داره رو بهش میگم.نه بخاطر این که اون ازم میخواد، بلکه به این خاطر که

من به همون شکلی که اون بهش نیاز داره عاشقشم

آقاي قاضی!

مرد سریع اصلاح میکنه :

_دو پلیس کثیف...

فک منقبض مرد وقتی این حرفو میزنه کاملا مشخصه.

_اونا باید به بیمارستان برن، بعد توقیف خواهند شد.

اسمیت به علامت موافقت با مرد سر تکون میده.

_مطمئنم بهشون رسیدگی میکنی.

اون اینو به مرد میگه.

_بله میخواهم شخصا پیگیر بشم و یکی از اونا رو براي درس عبرت خودم تنبیه کنم.

من به مرد لبخند میزنم دیدن اینا توي کارشون یکی از مشکلات سخته.

_مطمئنا ضرب و شتم تنها شروع کارم با این دونفره.

به عقب و اسمیت نگاه میکنم.

_امروز چند نفر رو مورد ضرب و شتم قرار دادي؟

یه آبرومو براش بالا میبزم.

_هرمادر جنده اي که گرفتم تا بهت نرسم.

با عشق به کلمات شیرین و تازه ش، اسمیت رو میبوسم.حرفاش مثل خودشه. منو از انبار بیرون

میاره و وقتی چند نفر صداش میزنن متوقف نمیشه.

وقتی من رو توي ماشینی که نزدیک خونه پارك کرده بود میذاره، میپرسم:

-چطوري پیدام کردي؟

-تو هنوز پابندت رو روي ساق پات داري.

اون قبل از اینکه کمربند ایمنی و در رو ببنده ، بهم چشمک میزنه. چطور اونو فراموش کرده

بودم؟

_هیچوقت اجازه نمیدم ترکم کنی، اون چیزي که الان آرومم میکنه فقط تویی؟

وقتی به صندلی راننده میره، میخندم.

وقتی کنار می کشه ، منقبض میشه.

_من برنامه ریزي نمی کنم تا بهت اجازه بدم دوباره از جلوي چشمام در بري، بنابراین ممکنه

نیازي به پا بند نباشه.

منتظرش میمونم، اون بهم یه لبخند خسته میزنه و با دهن بسته میخنده . اما اون اینکا رو

نمیکنه... مطمئن نیستم که شوخی می کنه ، اما به هر صورت بهم اهمیتی نمی ده.

ایده ي نزدیکی بهش بعد از هر اتفاقی که افتاده ترسناکه. من اونو حالا سست و بی قید میکنم.

_الان باید به کلانتري بریم؟

من آماده نیستم و می خواهم هرچه سریعتر با اون باشم.

-فک کنم میدونی داریم کجا میریم.

از هیجان کل بدنم آچمز شد.چطور هم بدترین روز و هم بهترین روز عمرم میتونه توي یه روز

باهم باشه؟از هیچی نداشتن به سمت همه چی داشتن رفتم و هیچوقت نمیخوام این مکان رو

ترك کنم.

_انجامش میدم...

به صندلیم تکیه میدم.

_ برات آماده م تا منو مال خودت منی.

اسمیت وقتی به من نگاه می کنه ، روي گاز فشار بیشتري می ده.

_تو همیشه مال من بودي

برچسب: نویسنده: الینا محمودی تاريخ: شنبه 10 دی 1401 ساعت: 21:39

صفحه بندی