نهایت لذت2 - تاریخ: 1405/5/26 ساعت: 18:04
لبخندی بهم میزنه اما من نمیدونم چیکار باید بکنم اما با دهن بسته لبخندی بهش میزنم. _می خوای در و باز کنی؟ مبهوت شده به اطراف نگاه می کنم و میگم: _اوه با زحمت کلید و از توی کیفم بیرون میارم و دَرو باز می کنم و هر دو وارد میشیم درو قفل می کنم و می چرخم که اونو نزدیک به خودم میبینم انقدر نزدیک که میتونم...
قاضی9 - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 21:39
فصل9"نورا" پشت ماشین پلیس نشسته ام که اضطرابم رو هر ثانیه بیشتر می کنه. یه چیزي اشتباهه، می تونم اونو حس کنم. فکر می کنم ما به مسیر اشتباهی می ریم. قبلاً تو کلانتري نبوده م ، اما کاملاً مطمئنم که ساختمونشو تو مرکز شهر دیده م. شاید تعداد زیادي کلانتري وجود داشته باشه. اینجا شهر بزرگیه. باید بیش از یک...
قاضی10 - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 21:39
فصل 10"اسمیت"درحالی که تو بزرگراه بین ماشینا مانور میدم، تقاضا میکنم:_پاهاتون باز کن!تو حاشیه بزرگراه هستم و تمرکز ندارم . باید الان خوشحال باشم و مراعاتشو بکنم. اما من توساده ترین حالت هم به باهم بودنمون نیاز دارم.براي یادآور اینکه مال منه و هیچ کس دیگه نمی تونه اونو ازم بگیره.وقتی کارم باهاش تمام ...
قاضی11و 12 - تاریخ: 1401/10/10 ساعت: 21:39
فصل114 ماه بعد... "نورا" از دفتر اسمیت دزدکی به بیرون سرك میکشم تا ببینم دستیارش رفته.لبخند میزنم چون میدونمکه الان این برام یه فرصته. واقعا باید منتظرش بمونم تا کارش تو دادگاه تموم بشه ولی این ویارهاي بارداري واقعا شوخیبردار نیستن و نمیتونم دست از فکر کردن به ماشین بستنی فروشی که هر روز بعد از ظهر ...